تبليغاتX
...شايد آخرين شانست اين باشه كه ...شايد آخرين شانست اين باشه كه

زندگي ريلي

شنبه هجدهم آبان 1387

ايستگاه اول:

- سلام من توي اين دنيام

- سلام ما مامان و بابات و ... حواسمون به تو هست نمي ذاريم به تو صدمه برسه نمي ذاريم گشنه و تشنه بموني

- ممنون

- اما هر چيزي به قيمتي داره

- يعني چي؟

- يعني تو هم در عوض كارهي كه مي كنيم يه چيزهايي بايد به ما بدي

- مثه چي؟

- يه چيزاي كه تو لازم شون نداري ولي واسه ما خيلي خوبه. مثه حس خوب بزرگ بودن ، حس خوب داشتن قدرت دوست داشتن و دوست داشته شدن حس اينيكه يكي به تو تكيه كرده تا زندگي كنه . اينكه بدون تو راه هم نمي تونه بره غذا هم نميتونه بخوره حتي نميتونه بدون تو ... از زندگي لذت ببره و حتي يه لبخند بزنه

- اين كه خيلي هم خوبه

- آره ... شايد ... نمي دونم

 

 ايستگاه دوم:

- سلام من غرور دارم.

- تو هيچي نداري كه بابتش مغرور باشي هر چي داري از من داري.

- اما من غرور دارم چون هستم. به خودم ، به بزرگ شدنم افتخار مي كنم. به اينيكه دارم شخصيت ميگيرم، دارم فكر مي كنم، دارم خودم مي فهمم و خودم كشف مي كنم افتخار مي كنم.

- تو برزگ نمي شي ، من بزرگت مي كنم. شخصيت تومن دارم شكل مي دم. من مي گم چه كار بكن چي كار نكن پس من جاي تو فكر مي كنم. تو كه نمي فهمي چه درست چي غلطه ، پس اونيكه مي گي مي فهمي هم اشتباه .تمام اون چيزيهاي كه مي گي كشف كردي هم قبلاً من كشف كردم من بزرگ ترم، درست ترم.

- اما ...

- اما نداره همين كه من مي گم.

- چشم

 

ايستگاه سوم:

- سلام من  فكر مي كنم دارم فكر مي كنم.

- يعني چي؟

- يعني دوباره مي فهم كه اطرفم چي مي گذره

- مگه من بهت نگفتم چي مي گذره؟

- آره اما حالا مي بينم كه اون هاي شما مي بينيم با اون هاي كه مي بينم يه كمي فرق مي كنه كه البته زياد هم نيست ( شايد چون شما ديدن رو هم  يادم دادين ) اما فرق مي كنه .

- من كه فرقي نمي بينم.

- شايد فرق من و ت وتوي همين باشه.

- من و تو رو بزرگ نكردم كه با من فرق بكني تو بايد توي ريل زندگي باشي مثه من . من جاي پدرم ام ، تو هم جاي من ، پسرت هم جاي تو . تو بايد شك نكني. تو بايد بپذيري اونايكه قبلي ها گفتن درست تر ه . به هر حال اونا قديمي ترن دوتا پيرهن بيشتر پاره كردن.

- بيشتر پيرهن پاره كردن پاره كردن ملاك عقله...؟! راستي امروز تو دعوا پيرهنم پاره شد.

- برو گم شو ! بچه انقدر با من كل كل نكن. اونيكه من ميگم همين

چشم -

 

ايستگاه چهارم

- سلام من عاشق شدم

- خفه شو

- چرا؟

- بچه اين حرفا به تو نيومده

- آره من رفتم سمت اين حرفا

- اين كارا راه روش داره.

- راه و روشش چيه ؟

- بايد منو مامانت بريم با بابا مامان اون حرف بزنيم ببينيم بدرد هم مي خورين يا نه.

- پس من و اون چي نبايد حرف بزنيم شايد ما ...

- نه مگه نگفتم راه و روش داره شما چه مي دونين چي خوبه چي بده.

 - ما مي دونيم با هم باشيم با هم حرف بزنيم شايد همه ديگرو بفهميم ، شايد بدرد هم بخوريم ، يا نه شايد بهم دل ببنديم . شايد هم با هم آشنا بشيم. شايدم نه...

- بچه ، يه بزرگتر اين چيزا رو بهتر مي فهمه پس بذار اون جوري كه بزرگتر ها(من ميگم) بشه. بذار زندگيت رو يه غلطك باشه.روي يه مسير مشخص ،‌روي ريل زندگي باش.

- اما اين زندگي منه مي خواهم مال خودم باشه . مثه خودم باشم . مثه خودم برم بيام غذا بخورم اشتباه كنم زندگي كنم. شايد لذيذ ترين غذاي من اونيكه تو نمي خوري باشه . شايد بهترين كار من اونيك تو نمي كني . شايد بيشترين لذت من اونيكه واسه تو ممنوعه. من مي خواهم خودم باشم.

- اگه ما نبوديم تو هم نبودي پس انقدر خودم ، خودم نكن . اينو تو گوشات فرو كن تا وقتي من هستم نمي ذارم تو از مسير زندگي خارج بشثي.

- يعني من بايد وايسم تا تو نباشي تا خودم باشم و مسير خودم رو پيدا كنم..!؟

- زبونتو گاز بگير...!؟

- چشم آخ

 

ايستگاه پنجم:

- سلام من دارم فكر مي كنم.

- سلام ...

- حالا  مي فهمم چي مي گفتي وقتي ازم خواستي حس خوب قدرت بهت بدم. يعني اينكه من ضعيف بشم تا تو احساس قدرت كني و من يادم رفت كه چطوري بايد قوي باشم. پس بايد توي ريل زندگي بي كم و كاست بي قدرت و ضعيف پيش مي رفتم. انقدر كه فراموش كنم چقدر قويم و براي نشون دادن قدرتم به يه موجود ضعيف احتياج داشتم.ازدواج كردم اونجوري كه شما مي خواستين بدون اينكه فكر كنم كه اون چطوري بايد باشه فقط نياز بودنش رو حس كرده بودم . اما نمي دونستم واسه اين مي خوامش كه قدرتم رو نشون بدم و شايد هم از زير سلطه شما خارج بشم. فقط مي خواستم حس قدرتم رو اثبات كنم با به رخ كشيدن درد كشيدنم به اسم احساس مسئوليت. با صاحب شدن يه نفر ديگه .

 بچه مي خواستم تا حس قدرتم و حس لذت صاحب بودن، بزرگ بودن،بودن رو به خودم ثابت كنم.و اين ارثيه توه.تواي كه من و بار آوردي كه روي ريل زندگي باشم. حالا مي فهمم كه چرا گفتن شايد چرا گفتن نمي دوني.

- آره

- ...

- ...

- ولي دوستت دارم.

- من هم. ممنون.

- بابت چي؟

- بابت كه اون احساس كه نداشتم و به هم دادي.

- منم ممنون.

- چرا؟

- كه بزرگم كردي.

 -...

 

ايستگاه آخر :

- سلام من از ريل خارج شدم.

- سلام منم همينطور.

- تو چطور؟

- آخه تو ديگه مثه قبلي ها نبودي تو به من حس خوب بودن از اول ياد دادي. يادم دادي كه زندگي يه تناوب خسته كننده از بودن نيست. هستي اين آمدن براي آمدن ديگري و بزرگ كردن نيست به من ياد دادي مسير من با هم فرق مي كند پشتم بودي و بودي و بودي و هستي. تا راهم پيدا كنم من و حول ندادي ، تا تو مسير خودم باشم ممنون كه حس قدرتم رو ، اعتماد به خودم و خودم بودن رو توي من زنده نگه داشتي. من توي ريل زندگي نيستم، زندگي در من جريان داره . ممنون ببت تمام خستگي ها و احساس هاي كه توي خود نگه داشتي و خودت اونارو با خودت تجربه كردي.

ممنون

آعاز يك پايان

تقديم به مادرم

 

 

آرش كمانگير

چهارشنبه پانزدهم آبان 1387
 سلام امروز مي خوام يك از شعر هاي كه دوستشون دارم بنويسم. شعر رو سياوش كسرائي تو سالهاي دهي 40 گفته كه يه روايت از داستان آرش كمان گيره.
قصه باور نكردني شروع مي شه با يه سؤال(ما چه مي كرديم در كولاكِ دل آشفته ي دم سرد؟ كه آخر شعر جوابشو ميده) و هزاران تعبير زيبا راجع به زندگي . اين شعر و وقتي خيلي كوچولو بودم واسه ام زياد مي خوندن(هر چنداون زيادي نمي فهميدم ) به همين خاطر يه حس نوستالوژيك بهش دارم و من ياد خيلي از خاطرات قشنگم مي ندازه . بخونين ازش لذت ببرين:


برف مي بارد؛
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ،
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ..
بر نمي شد گر ز بام كلبه ها دودي،
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد،
ردِّ پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان،
ما چه مي كرديم در كولاكِ دل آشفته ي دم سرد؟
آنك، آنك كلبه اي روشن،
روي تپه، روبه روي من...

در گشودندم.
مهرباني ها نمودندم.
زود دانستم، كه دور از داستان خشم برف و سوز،
در كنار شعله ي آتش،
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز،
…گفته بودم زندگي زيباست.
گفته و ناگفته، اي بس نكته ها كاينجاست.
آسمان باز
آفتاب زر
باغ هاي گل دشت هاي بي در و پيكر


سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب؛
بوي عطر خاك باران خورده در كهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ي مهتاب؛
آمدن، رفتن، دويدن؛
عشق ورزيدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن؛


كار كردن، كار كردن؛
آرميدن؛
چشم انداز بيابان هاي خشك و تشنه را ديدن؛
جرعه هايي از سبوي تازه آبِ پاك نوشيدن؛


گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن؛
هم نفس با بلبلان كوهي آواره خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شيردادن و رهانيدن؛
نيم روز خستگي را در پناه دره ماندن؛


گاه گاهي،
زيرِ سقفِ اين سفالين بام هاي مه گرفته،
قصه هاي درهم غم را ز نم نم هاي باران ها شنيدن؛
بي تكان گهواره يِ رنگين كمان را
در كنار بام ديدن؛


يا، شب برفي،
پيشِ آتش ها نشستن،
دل به رؤياهاي دامن گير و گرمِ شعله بستن...


آري، آري، زندگي زيباست.
زندگي آتش گهي ديرنده پابرجاست.
گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر كران پيداست.
ورنه، خاموش است و خاموشي گناه ماست.»


پيرمرد، آرام و با لبخند،
كنده اي در كوره ي افسرده جان افكند.
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست وجو مي كرد؛
زير لب آهسته با خود گفت وگو مي كرد:


 زندگي را شعله بايد برفروزنده؛
شعله ها را هيمه سوزنده.
جنگلي هستي تو، اي انسان!


جنگل، اي روييده آزاده،
بي دريغ افكنده روي كوه ها دامان،
آشيان ها بر سرانگشتان تو جاويد،
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمت گرِ آتش...
سربلند و سبز باش، اي جنگلِ انسان!


زندگاني شعله ميخواهد، صدا سرداد عمو نوروز،
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز.
كودكانم، داستان ما ز آرش بود.
او به جان خدمت گزار باغ آتش بود.


روزگاري بود؛
روزگار تلخ و تاري بود.
بخت ما چون روي بد خواهان ما تيره.
دشمنان برجان ما چيره.
شهرِ سيلي خورده هذيان داشت؛
بر زبان بس داستان هاي پريشان داشت.
زندگي سرد و سيه چون سنگ؛
روزِ بدنامي،
روزگار ننگ.
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان؛
عشق در بيماري دل مردگي بي جان.


فصل ها فصلِ زمستان شد،
صحنه ي گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان
در شبستان هاي خاموشي،
مي تراويد از گلِ انديشه ها عطر فراموشي.


ترس بود و بال هاي مرگ؛
كس نمي جنبيد، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خيمه گاه دشمنان پرجوش.


مرزهاي مُلك،
همچو سرحدّات دامن گسترانديشه، بي سامان.
برج هاي شهر،
همچو باروهاي دل، بشكسته و ويران.
دشمنان بگذشته از سرحدّ و از باور...
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت.
هيچ دل مهري نمي ورزيد.
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد.
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد.


باغ هاي آرزو بي برگ؛
آسمان اشك ها پربار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپي نامردمان در كار...


انجمن ها كرد دشمن؛
رايزن ها گردِ هم آورد دشمن؛
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند،
هم به دست ما شكستِ ما برانديشند.
نازك انديشان شان، بي شرم،-
كه مباداشان دگر روزِ بهي در چشم،-
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند...
چشم ها با وحشتي در چشم خانه
هر طرف را جست وجو مي كرد؛
وين خبر را هر دهاني زيرِ گوشي بازگو مي كرد.


 آخرين فرمان، آخرين تحقير..
مرز را پروازِ تيري مي دهد سامان!
گر به نزديكي فرود آيد،
خانه هامان تنگ،
آرزومان كور...
ور بپرّد دور،
تا كجا؟ ... تا چند؟ ...
آه! ... كو بازوي پولادين و كو سرپنجه ي ايمان؟


هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد؛
چشم ها،بي گفت و گويي،
هر طرف را جست و جو مي كرد.»


پيرمرد، اندوهگين، دستي به ديگر دست مي ساييد.
از ميان دره هاي دور، گرگي خسته مي ناليد.
برف روي برف مي باريد.
باد بالش را به پشتِ شيشه مي ماليد.


صبح مي آمد پيرمرد آرام كرد آغاز، -
پيشِ روي لشكر دشمن سپاهِ دوست؛
دشت نه، دريايي از سرباز...


آسمان الماسِ اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي در دهان صبح؛
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز.


لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر؛
كودكان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگين كنارِ در.


كم كَمَك در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحري برآشفته،
به جوش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد.


منم آرش، -
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهي مردي آزاده،
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده.


مجوييدم نسب، -
فرزند رنج و كار؛
گريزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ي ديدار.


مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد!
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ، -
دل، اين جام پر از كينِ پر از خون را؛
دل، اين بي تاب خشم آهنگ...


كه تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛
كه تا كوبم به جام قلب تان در رزم!
كه جامِ كينه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.


درين پيكار،
در اين كار،
دل خلقي است درمشتم،
اميد مردمي خاموش هم پشتم.


كمان كهكشان در دست،
كمان داري كمان گيرم.
شهاب تيزرو تيرم؛
ستيغ سربلند كوه مأوايم؛
به چشم آفتاب تازه رس جايم.
مرا تير است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.


وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست.
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست.
در اين ميدان،
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز،
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.


پس آن گه سر به سوي آسمان بركرد،
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد:


درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!
كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود.
به صبح راستين سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند!
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد،
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند.


زمين مي داند اين را، آسمان ها نيز،
كه تن بي عيب و جان پاك است.
نه نيرنگي به كار من، نه افسوني؛
نه ترسي در سرم، نه در دلم باك است.


درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش.
نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش.


ز پيشم مرگ،
نقابي سهمگين بر چهره، مي آيد.
به هر گام هراس افكن،
مرا با ديده ي خون بار مي پايد.
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد،
به راهم مي نشيند، راه مي بندد؛
به رويم سرد مي خندد؛
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را،
و بازش باز مي گيرد.


دلم از مرگ بي زار است؛
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است.
ولي، آن دم كه ز اندوهان روانِ زندگي تار است؛
ولي، آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است؛
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است.
همان بايسته ي آزادگي اين است.


هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند.
هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهي مي گيردم، گه پيش مي راند.


پيش مي آيم.
دل و جان را به زيورهاي انساني مي آرايم.
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ي ترس آفرين مرگ خواهم كند.»


نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد.
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد؛
برآ، اي آفتاب، اي توشه ي امّيد!
برآ، اي خوشه ي خورشيد!
تو جوشان چشمه اي، من تشنه اي بي تاب.
برآ، سرريز كن، تا جان شود سيراب.
چو پا در كام مرگي تندخو دارم،
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم،
به موج روشنايي شست و شو خواهم؛
ز گل برگ تو، اي زرينه گل، من رنگ و بو خواهم.


شما، اي قله هاي سركش خاموش،
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد،
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رؤيايي،
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد،
كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد؛
غرور و سربلندي هم شما را باد!
اميدم را برافرازيد،
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد.
غرورم را نگه داريد،
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد.


زمين خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد.
هزاران نيزه ي زرّين به چشم آسمان پاشيد.
نظر افكند آرش سوي شهر، آرام.
كودكان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگين كنار در؛
مردها در راه.
سرود بي كلامي، با غمي جان كاه،
ز چشمان بر همي شد با نسيم صبح دم هم راه.
كدامين نغمه مي ريزد،
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت،
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند؟
طنين گام هايي را كه آگاهانه مي رفتند؟


دشمنانش، در سكوتي ريشخند آميز،
راه وا كردند.
كودكان از بام ها او را صدا كردند،
مادران او را دعا كردند.
پيرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بندها در مشت،
همرهِ او قدرت عشق و وفا كردند.
آرش، امّا همچنان خاموش،
از شكاف دامن البرز بالا رفت.
وز پي او،
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد.


بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رؤيا.
كودكان، با ديدگان خسته و پي جو،
در شگفت از پهلواني ها.
شعله هاي كوره در پرواز،
باد در غوغا.


 شام گاهان،
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها، پي گير،
بازگرديدند،
بي نشان از پيكر آرش،
با كمان و تركشي بي تير.
آري، آري، جان خود در تير كرد آرش.
كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش.


تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون،
به ديگر نيم روزي از پي آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرزِ ايران شهر و توران بازناميدند.


آفتاب،
در گريز بي شتاب خويش،
سال ها بر بام دنيا پا كشان سر زد.


ماهتاب،
بي نصيب از شبروي هايش، همه خاموش،
در دل هر كوي و هر برزن،
سر به هر ايوان و هر در زد.
آفتاب و ماه را درگشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
درتمام پهنه ي البرز،
وين سراسر قله ي مغموم و خاموشي كه مي بينيد،
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد،
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند،
و نياز خويش مي خواهند.


با دهان سنگ هاي كوه آرش مي دهد پاسخ.
مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه؛
مي دهد اميد،
مي نمايد راه.
در برون كلبه مي بارد.
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دل تنگ.
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...
كودكان ديري است در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
مي گذارم كنده اي هيزم در آتش دان.
شعله بالا ميرود پرسوز...

 

شنبه یازدهم آبان 1387
اهل حقيقت نزد من آن كس است كه سر در صحرا ها بي خدا مي نهد و دل حرمت گزار را مي شكند
او را ريگزار زرد تافته در تف خورشيد چه بسا تشنه كام به از جزاير پر چشمه سار
نيم نگاه مي افكند آن جا كه زندگي در زير درختان سايه گستر آرميده ان
اما تشنگي اش او را برآن نمي دارد كه در خيال اين آسودگي درآيد
كه هرجا كه واحه اي باشد بت ها نيز هستند
اراده ي شيرانه خود را چنين مي خواهد:گرسنه،شرزه،تنها،‌بي خدا
 
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات